!i
امسال میخوام کوله بارم رو ببندم
شاید این فرصت اخرم باشه تا به مقصد برسم
و بفهمم که یه عمر چه غافل بودم
میخواهم اسان برم
و سبک بال بزنم!
آنگاه که تنهايي تو را مي آزارد به خاطر بياور که خداوند بهترين هاي دنيا را تنها آفريده است
امسال میخوام کوله بارم رو ببندم
شاید این فرصت اخرم باشه تا به مقصد برسم
و بفهمم که یه عمر چه غافل بودم
میخواهم اسان برم
و سبک بال بزنم!
باز با قلبی شکسته و افکاری مشوش امدم..
انگار نفرین شده ام به چه گناهی نمی دانم..
دلم گرفته از همه از خودم از زندگی..
از کسائیکه دلتو میشکنن و صدای شکستنشو نمی شنون..
ادمائیکه در پس نگاه های سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند..
از خورشیدی که گرم نمی کند و نوری که تاریکی می دهد..
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند..
خسته ام خسته از بی وفایی.. خسته از این نامردمی..
سرنوشت بازیها دارد با دل خسته ی من اسیر نفس او شدم..
و چه اسان تحقیرم میکند ...
همه جا تاریک است خندیدن را از یاد برده ام شادی با من غریبه است..
و چه دور می بینمش دست نیافتنی می ماند سکوت مطلق..
اما دلم عجیب سنگین است..حال می توان گریست..نه
صدای سکوت است که می اید و من تنها نشسته ام با بغضی در سینه ام..
که توان شکستنش را ندارم..شاید هم نمی خواهم بشکنمش..
مدتهاست که با من است افسوس اشک هایم خریدار ندارد..
و ظلمت شب است که بر خانه ام حکم می راند..
کور سوی امیدی می بینم یا شاید توهمی بیش نیست..
دنیا با من غریبه است و شب سهم من است از تمام روشنائیها..
حال من در تنهایی خویش گم شده ام
همه چیز را از دست داده ام حتی خودم را..
پ.ن:![]()
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
ان زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی تورا کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر که عجب مرد افسوس
از خودم می پرسم که چه کس می داند
جنگل جان مرا ****خاکستر کرد
پ.ن: :د
من شکایت دارم از روزی که به دنیا امدم....
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا امدم....
بی خبر زندانی دنیا شدم اخر چرا....
من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را....
سنگ صبور غمهام..
به ديدنم بيا که خيلي تنهام..
هيچکي نميفهمه چه حالي دارم..
چه دنياي رو به زوالي دارم..
مجنونم و دلزده از ليلي ها..
خيلي دلم رفته از خيلي ها..
نمونده از جووني هام نشوني..
پير شدم پير تو اي جووني..


خاطرات رو مرور کنی...
لبخند بزنی.... بعد یه دفعه حس میکنی دهنت شور شده...
شوری اشکتٍ !
این جا وقتی دلت میگیره باید به زور بخندی...
باید بلند تر از همیشه بخندی تا کسی نفهمه دل تو هم گرفته!!
باید به چشمات هم یاد بدی که دروغ بگن!
سرمایه ی ادمی اینه که چشماش نمیتونه دروغ بگه!
وقتی چشمات هم دروغ میگه دیگه بدون فاجعه در چه حده!
وقتی قهر ادما رو میبینی وقتی دروغ ادمارو میبینی وقتی خیانتشون رو
میبینی با خودت میگی : ای بابا! مگه اینا نمیخوان یه روزی برن اون
بالا؟!
بعد یکی اروم توی دلت میگه: خب اگه نخوان این کارارو انجام بدن که
این جا هم خوب میشه اون وقت همه میخوان همین جا بمونن!
باید دنیا بد باشه تا ادم شوق بالا رفتن رو داشته باشه دیگه!!
من اینجا بس دلتنگم!!!
کسی میفهمد؟!
پ.ن: نه هیچکی نمی فمه...![]()

چقد سخته که زندونی بمونی بی درودیوار نتونی هم زبون باشی...
چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده....
چقد سخته که عشقت اسمون باشه ولی اسون بگن چنده....
چقد سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی....
چقد سخته که رفتن راه اخر شه نتونی راهیش باشی....
چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقد سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی توسینه داغون شی ....

پ.ن: خیلی سخته ...ایم..![]()
ديروز ...
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...
و اما امروز ...
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه ... باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک ... که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست ؟

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
این آغازی دیگر است و این منم،
گمشده در مه،
ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها
فرورفته در اقیانوسی عمیق و تاریک
من گم شده ام
، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد
و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد
گم شده ام
اری من گم شده ام
...
